رمضان امد با ربنا امد
الهی به پاکی و عظمت همین ماه
قسمت میدیم که تمام مشکلات این
مرزوبوم حل شود ولی استاد ازتمام
گزندها و اسیبها دور بمانند
((میلاد دوست همایون))
براي من، آمدن رمضان عيد است. چون مرا با تو پيوند مي دهد. ... صداي ربنا مي آيد از حنجره آسمان!صدايي كه مرا مي خواند، صدايي كه مرا مي خواند. ...
| هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی | ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی | |
| با چشم نمیبیند یا راه نمیداند |
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی | |
|
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادهست |
کان جا نتواند رفت اندیشه دانایی | |
| امید تو بیرون برد از دل همه امیدی | سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی | |
| گویند رفیقانم در عشق چه سر داری | گویم که سری دارم درباخته در پایی | |
| زنهار نمیخواهم کز کشتن امانم ده | تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی | |
| من دست نخواهم برد الا به سر زلفت | گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی | |
| گویند تمنایی از دوست بکن سعدی | جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی |
| سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی | دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی | |
| چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو | ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی | |
| زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت | صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی | |
| سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل | شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی | |
| در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست | ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی | |
| اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست | ره روی باید جهان سوزی نه خامی بیغمی | |
| آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست | عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی | |
| خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم | کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی | |
| گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق | کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی |


| دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد | چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد | |
| آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت | آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد | |
| اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار | طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد | |
| برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر | وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد | |
| ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب | نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد | |
| آن که پرنقش زد این دایره مینایی | کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد | |
| فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت |
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد |

|
|
درود بر شجریان بزرگ درود برحضرت حافظ درود بر گروه اساتید
"مهدی سهیلی"
این جا جای من نیست...
بر روی این زمین غریبم.
این آسمان سقف خانه ی من نیست.
نباید به اینجا می آمدم.
اینجا تبعید گاه من است
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟
"دکتر شریعتی"
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کارعشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست ؟ عشق کدام است ؟ غم کجاست ؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
دلتنگم آنچنانکه اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت !


رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند
مستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند
در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر
وز دلبران خوشباشتر مستان سلامت میکنند
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند
افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی
بیپا چو من پوید کسی مستان سلامت میکنند
ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار ازو
من کس نمیدانم جز او مستان سلامت میکنند
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاه طراران بیا مستان سلامت میکنند
حیران کن و بیرنج کن ویران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن مستان سلامت میکنند
شهری ز تو زیر و زبر هم بیخبر هم باخبر
وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت میکنند
آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو
وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت میکنند
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست
آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت میکنند
آن جان بیچون را بگو وان دام مجنون را بگو
وان در مکنون را بگو مستان سلامت میکنند
آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو مستان سلامت میکنند
آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو
وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو
وان نور روزم را بگو مستان سلامت میکنند
آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو
وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت میکنند
ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا
ای از تو جانها آشنا مستان سلامت میکنند
برسان باده که غم روی ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا نقش دل ماست در آیینه ی جام
تا چه رنگ آورد ان چرخ کبود ای ساقی
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گرچه در چشم خود انداخته بود ای ساقی
تشنه ی خون زمین است فلک وین مه نو
کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی
منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
چه از او کاست و بر من چه فزود ای ساقی
بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
این لب و جام پی گردش می ساخته اند
ورنه بی می زلب و جام چه سود ای ساقی
در فروبند که چون سایه در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی
تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق
كه نامي خوشتر از اينت ندانم
و گر هر لحظه رنگي تازه گيري
به غير از زهر شيرينت نخوانم.
به آساني مرا از من ربودي
درون كوره ي غم آزمودي
دلت آخر به سر گردانيم سوخت
نگاهم را به زيبايي گشودي
بسي گفتند:كه دل از عشق برگير!
كه:نيرنگ است افسون است وجادوست!
ولي ما دل به او داديم و ديديم
كه آن زهر است اما!... نوشداروست!
چه غم دارم كه اين زهر تب آلود
تنم را در جدايي مي گدازد
از آن شادم كه در هنگامه ي درد
غمي شيرين دلم را مي نوازد
اگر مرگم به نامردي نگيرد
مرا مهر تو در دل جاوداني ست.
و گر عمرم به نامردي سر آيد
تو را دارم كه :مرگم زندگاني ست...
"فریدون مشیری"
ای که مهجوری عشاق روا میداری
عاشقان را ز بر خويش جدا میداری
تشنه باديه را هم به زلالی درياب
به اميدی که در اين ره به خدا میداری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان ليکن
به از اين دار نگاهش که مرا میداری
ساغر ما که حريفان دگر مینوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا میداری
ای مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
تو به تقصير خود افتادی از اين در محروم
از که مینالی و فرياد چرا میداری
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه اميد عطا میداری
پدر کجا میری گفت چهار راه بعدی اگه میری جوون منم برسون خیس شدم گفتم بفرمایید در خدمتم.طبق معمول شجریان گوش میدادم اهنگی که برام خاطرات زیادی رو به همراه داره و همیشه برام تازگی داره
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
وقتی پیرمد سوار ماشین شد به پخش ماشین زل زد چند لحظه به همین حالت بود بعد گفت جوون یا اهنگت رو عوض کن یا من پیاده میشم منم بدون این که دلیل رو جویا بشم بر خلاف میلم به احترام پیرمرد خاموشش کردم چون نمیتونستم اهنگ کسی دیگه ای رو گوش بدم.ازش پرسیدم از شجریان خوشت نمیاد گفت نه.
منم که بدجوری تو ذوقم زده شده بود سکوت کردم.
شاهو زنگ زد کجایی بابا همه بچه ها اومدن گفتم ترافیک چند دقیقه دیگه میرسم باشه زود بیا ولی از شام خبری نیست تموم شد خداحافظ.
پیرمرد گفت مهمونی دارید جواب دادم اره نامزدی دوستم بفرمایید در خدمت باشیم.گفت نه جوون از ما گذشته سالهاست که گذشته شما خوش باشید از جوونیتون لذت ببرید.من نه از جوونی لذت بردم نه از پیری.
پرسیدم فضولی نباشه چطور مگه؟
گفت اول از این که به خاطر من مجبور شدی اهنگت رو خاموش کنی معذرت میخوام شجریان برای من خاطرات تلخی رو زنده میکنه.
پسرم شجریان گوش میداد یعنی پرستش میکرد من و همسرم هم همینطور فقط دخترم علاقه ای به شجریان نداشت.
دخترم 10 سال پیش 25 ساله که بود شوهر کرد و 3 سال بعد رفت اروپا دیگه ازش خبری ندارم.
پسر و همسرم هم 3 سال پیش تصادف کردند و فوت کردند به همین خاطر وقتی صدای شجریان رو میشنوم ناخوداگاه به یاد خاطرات شیرینی می افتم که بعدا تلخ و درد اور شد حالا من تنها با این شکنجه های روحی موندم.
این جا فامیل زیاد دارم ولی بعد از اون اتفاق دیگه با کسی رابطه نداشتم که مبادا کسی از ناراحتی من ناراحت بشه در این مدت حتی یک بار هم نتونستم که بخندم شادی رو فراموش کردم.
پیرمرد تقریبا 60 ساله مثل ابر بهار گریه میکرد منم واقعا ناراحت شده بودم نتونستم چیزی بگم شاید به خاطر این که درد جدایی رو من هم کشیدم.بعد گفت بعد از 5 سال تو اولین نفری هستی که باهات درد دل کردم نمیدونم چرا شاید به خاطر این که تو هم مثل پسرم شجریان گوش میدی.
سر یک کوچه گفت ممنون از لطفت جوون من رو پیاده کن ولی قبل از این که ناراحت بشه ادرس خونش رو به من داد گفت من تنهام اگر دوست داشتی به من سر بزن ضمننا اگر ناراحتت کردم معذرت میخوام من هم ادرس رو گرفتم و گفتم چشم حتما بهتون زحمت میدم خداحافظ شما.
اون شب تو مهمونی اصلا حواسم سر جاش نبود فکرم پیش پیرمرد وتنهاییش بود که شاید همین تنهایی هم نصیب ما بشه مهمونی تموم شد و میخواستم برگردم خونه شاهو گفت یکی طلبت دیر اومدی زانوی غم هم بغل کرده بودی تو مثلا بهترین دوست من بودی از شاهو معذرت خواهی کردم گفتم علت رو برات بعدا توضیح میدم.
حدود دو هفته ای از اون ماجرا گذشت یک شب نمیدونم چی شد یاد پیرمرد افتادم اخه فراموش کرده بودم دنبال ادرس گشتم که برم خونش ولی ادرس رو هم گم کرده بودم.فردای اون روز رفتم سر کوچه ای که پیاده شده بود کوچه بن بست بود سه تا در داشت در سمت چپ و راست روبرو در روبرو در بزرگی بود که معلوم بود خونه خیلی بزرگی هم هست چون درختای زیادی از بیرون معلوم بودند با خودم گفتم که این خونه بزرگ نمیتونه خونه پیرمرد تنها باشه در سمت چپ رو زدم ولی خبری نشد در سمت راست رو زدم پسر بچه ای بیرون اومد سراغ پیرمرد رو ازش گرفتم همون خونه بزرگ رو نشون داد.
برگشتم گل و شیرینی و میوه گرفتم و رفتم پیش پیرمرد دستم رو زنگ بود که خودش در رو باز کرد تا من رو دید شناخت خیلی خوشحال شد استقبال گرم و صمیمی کرد و گفت اصلا فکر نمیکردم که بیای وارد حیاط خونه که شدم خیلی تعجب کردم باغ بزرگی بود که خونه ی خیلی بزرگی هم داشت چون محله ای که پیرمد اونجا زندگی میکرد قدیمی بود از این تیپ خونه هم اونجا زیاد پیدا میشد.
درخت و حوض و الاچیق خیلی قشنگ بود رسیدیم به ساختمان بزرگ فکر کردم همین جا زندگی میکنه ولی به طرف یک اطاق مستخدمی رفت باخودم گفتم باید این جا کار کنه.خودش جواب داد از وقتی که پسر و همسرم رفتند دیگه اونجا نرفتم و تو این اطاق روزگارم رو میگذرونم اون جا برای من تنها خیلی کسل کنندست.
وارد اطاق که شدیم فضای جالبی داشت سنتی بود یه تار گرد وخاک خورده به دیوار اویزون بود دوتا عکس هم رو طاقچه بود که با خودم گفتم باید پسر و همسرش باشن.
بعد از کلی حرف زدن و درد دل کردن تار رو برداشت چند دقیقه ای پاکش کرد و گفت این یه زمانی هم زبان ما بود ولی خیلی وقت هم زدن رو فراموش کردم هم این تار رو گفت میخوام بعد از 5 سال دوباره بزنم ولی تو بخون برام تو من رو یاد پسرم میندازی از من نه گفتن که من صدای خوبی ندارم از پیر مرد که باید بخونی به خاطرش مجبور شدم بخونم گفت اگه سرو چمان رو بلدی بخون.
راستش رو بخواید من هم صدای بدی ندارم شروع کردم
سروچمان من چرا میل چمن نمیکند همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند
پیرمرد هم با تارش همراهی میکرد زیاد وارد نبود ولی خوب بد هم نبود
ساقی سیم ساق من به این جا رسیدم هق هق گریه پیرمرد به اسمان بلند شد من هم قطع کردم ولی اشاره کرد که ادامه بده.وقتی تموم شد گفت این اهنگی که همیشه با فربد پسرم میزدیم این تاری که تو تولد 17 سالگیش به پسرم هدیه دادم پسرم وقتی مرد 28 سالش بود استاد تار بود صدای دلنشینی داشت صدای تو هم زیاد قشنگ ممنون که خواسته ی من رو قبول کردی حس میکنم زیادی با تو انس گرفتم من هم بهش تسلیت گفتم ازش تشکر کردم و بعد برگشتم خونه ولی بهش قول دادم که دوباره به دیدنش برم.
تقریبا هر هفته یک باری به دیدنش میرفتم و باید حتما هر بار سرو چمان رو میخوندم.یک بار خودش هم با من همراهی کرد صدای دلنشین و ارام بخشی داشت از اون صداها که معلوم بود حسرت زیاد دیده بود.
حدود یک ماه نتونستم برم پیشش تا این که هفته قبل زنگ زد و گفت بی وفا فراموش کردی من رو من هم عذرخواهی کردم و گفتم شرمنده فشار کاری در اولین فرصت خدمت میرسم اقا فریدون اسمش فریدون بود فریدون شاه ویسی.
فردای اون روز به دیدنش رفتم خیلی خوشحال میشد که براش گل میبرم و خوشحال تر میشده که پدر جان صداش میکردم خودش میگفت تو این مدت که با تو اشنا شدم کلی روحیه ام عوض شده گریه های شبانه ام کم شده کمتر احساس دلتنگی میکنم تو به من خیلی لطف کردی من هم گفتم خواهش میکنم وظیفه ست.
بعد یک ورق شعر نشونم داد گفت که این باراین رو بخون شعر حافظ که استاد تو البوم سرچمان خونده ((ای که مهجوری عشاق روا میداری))معلوم بود که با البوم سروچمان پیوند خاصی داشت.
گفتم پدر اهنگهای استاد سنگین کار هر کسی نیست خراب میکنم پیش استاد هم خجالت زده میشیم گفت بخون مهم نیست به ناچار خوندم:
ای که مهجوری عشاق روا میداری بندگان را زبرخویش جدا میداری
با تارش همراهی کرد خودم باورم نمیشد بد نخوندم بعد سروچمان رو هم در ادامه خوندم.
وقتی میخواستم برگردم گفت وایسا میخوام بهت یه هدیه بدم که از من داشته باشی و همیشه به یادم باشی منم گفتم باور کنید همیشه به یاد شما هستم بعضی وقتها هم که دیر میام فشار کاری باور کنید.
رفت سمت کمدی که گوشه اطاق بود یک گرامافون قدیمی که چند سانتی گرد و خاک روش جمع شده بود اورد و گفت من این رو لازم ندارم هدیه من به تو تا گوشه کوچکی از لطف تورو جبران کرده باشم من هم که همیشه ارزوی یک گرامافون رو داشتم بدون اصرار قبول کردم و تشکر هم کردم و بعد از روبوسی سوار ماشین شدم و برگشتم.
5 روز بعدش دوباره به دیدن پیرمرد رفتم وقتی به جلوی خونه پیرمرد رسیدم چیزی رو دیدم که سر جام میخکوب شدم برام باور کردنی نبود
بازگشت همه به سوی اوست
فریدون شاه ویسی
پیرمرد تنها مرده بود رفته بود پیش پسرش همیشه میگفت ارزو دارم که یک باردیگه پسر و همسرم رو ببینم به ارزوش رسیده بود خیلی مرد خوب و با محبتی بود خیلی ناراحت شدم.گلی که گرفتم رو جلوی در خونش گذاشتم و برگشتم
پخشم رو روشن کردم
بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت,
سرها در گريبان است.
کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد, نتواند.
که ره تاريک و لغزان است.
وگر دست محبت سوي کس يازي,
به اکراه آورد دست از بغل بيرون ؛
که سرما سخت سوزان است.
... مسيحاي جوان مرد من ! اي ترساي پير پيرهن چرکين!
هوا بس ناجوان مردانه سرد است...آي...
دمت گرم و سرت و خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي!
منم من, ميهمان هر شبت, لولي وش مغموم.
منم من, سنگ تيپا خورده ي رنجور.
منم, دشنام پست آفرينش, نغمه ي ناجور.
نه از رومم, نه از زنگم , همان بي رنگ بي رنگم.
بيا بگشاي, در بگشاي, دل تنگم.
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد.
تگرگي نيست, مرگي نيست,
صدايي گر شنيدي, صحبت سرما ودندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه مي گويي که بيگه شد, سحر شد, بامداد آمد؟
فريبت مي دهد , بر آسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست.
حريفا! گوش سرما برده است اين, يادگار سيلي سرد زمستان است.
...حريفا! رو چراغ باده را بفروز, شب با روز يکسان است.(!!!)
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت .
هوا دل گير, درها بسته, سرها در گريبان, دست ها پنهان,
نفس ها ابر, دل ها خسته و غمگين,
درختان اسکلت هاي بلور آجين
زمين دل مرده, سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه,
زمستان است.
خوب شد که نیستی و ببینی....
سلام دوستان عزیز بعد از مدتهادوباره هوس نوشتن کردم البته باید ببخشید شاید قلم من کلمه های زیادی بلد نباشدونتواند انچه را که میخواهدزیبابیان کند صاحب هنر نگیرد بر بی هنربهانه.
این بار قصددارم از کسی بنویسم که راهی را که ازیاد برده بودم دوباره به من نشان داد ان کس که از نظر خداوندگار جهان بی مانند کسی که یقین دارم افراد بسیاری را با هنر خود ازبیراهه به راه درست کشاند وبه خدانزدیکتر کرد(این مطلب در تاریخ 25.3.1381 نوشته شد که امروز خواستم بعد از تقریبا 6 سال در وب لاگ جدیدی بنویسم که همه حسی که من به این بزرگ مرد را داشتم و دارم را بخوانند البته با کمی تغییران و اضافه کردن). گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت:
اولین شب وصل را به یاد دارم ان چنان مست بودم که باصدایت به اسمان عشق پرواز کردم ان زمان بود که تعداد بیشمار ستارگان اسمانت رانمیدانستم ان زمان بود که محتاج یاری بودم ان زمان بود که مشتاق دیداری بودم ان زمان بود که بیمار دوایی بودم زمانی که به دنبال عشق جاودان برهر در میزدم به درگاه خدانالیدم وگفتم که ای بزرگ مرا یاری بده که یاری رسان باشد.
زمانی که قدرت بینهایت خالق جهان را درک نکرده بودم که چه افریده است زمانی که به زیبایی صدای ملوکتیت پی نبرده بودم وجزتو صداهای دیگری هم در روانم جای داشتند ولی ان زمان هم با ارام جان جانم ارام میشد
ارام جانم سروروانم بی تونمانم دردت به جانم
روزگاری بود که هنوز اوای تورا در بین عشاقت نشنیده بودم وحال حسرت ان زمان را میخورم که چراگوشم را زیاد به صدای توعادت نداده بودم که چراعشقم را ازتودریغ کرده بودم وبه پوچ روی اورده بودم.
ثانیه هاگذشت و دقیقه هارا به وجوداوردند ان وقت که دقیقه هارا به تو اختصاص دادم دیگر دقیقه ها یارای ان نبودند که مراازتوراضی کنند دقیقه ها جای خود را به ساعات دادند ساعات کم اوردند و در نیمه راه نقش رفیق نیمه راه را بازی کردند.کار به ماه کشیده شد ماه هم از ان همه عشق ازخود بیخود شدو نقشش را با تمام عمرم معاوضه کرد وحال
نقش نامت کرده دل محراب تسبیح وجود تاسحر تسبیح گویان روی در محراب داشت
از ان زمان که غوغای عشق بازان را بردرسرایت دیدم ازان زمان که سر عشقت را در یافتم از ان زمان که دل رسوای توشده بود ومن رسوای دل دیگرهیچ وقت خودراتنها حس نکردم وان زمان بود که با تو براستان جانان پرگشودم
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلقه ان زلف خم اندر خم زد
با امدن تودرزندگیم جاومکانی برای دیگری نبود تمام وجودم از توپرشده بود همه برایم بیگانه بودند تمام وقتم را با تو وخدای تومیگذراندم به خود افتخار میکنم که معشوقی چون تو دارم چون تو جانشین بهترین من بودی
در دل و جان خانه کردی عاقبت
درخیال باتو سخن می گویم درخیال باتو می خوانم جادوی توبرمن اثرکرده است ای سروچمان من تویی که به یک خلوت گزیده که بیداد میزد تنهاییش رااهنگ وفااموختی توبودی که برای کسی که درمعمای هستی منگ مانده بود پیغام اهل دل را خواندی تا زیبایی هستی را ببیند توبودی که مرابرگنبدی مینای عشق بردی وجام تهی عشق را از دستان من ربودی وسپیده را به من هدیه دادی
بود ایا که خرامان زدرم بازایی گره از کار فرو بسته ما بگشایی
ای خدای زیبایی تورا شاکرم که بزرگ را افریدی.
ان شب که در سکوت کویر تنهاییم بی کس ویار ازعطش عشق تا مرگ پیش رفتم تو بودی که چشمه نوش را به من نشان دادی.ای جان جان توان کسی که برزمستان جان و روح من خود را نشاندی وانتظار دل به پایان رسید ورازدل را با تو گفتم.
ای مهربان من همچون سازخاموش بودم که توپیغام اهل راز رابرایش فرستادی تاجان تازه گیرد وامروز من ساز قصه گویم واین بار درخیال در زیر باران چهره به چهره باتو سخن میگویم وبا تو بوی باران را استشمام میکنم که باران نیز با صدای توباران است وزیباست و بس.
تو ان شمس تبریزی که مرا از خود ربودی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادست کانجا نتواند رفت اندیشه دانایی
ان زمان که سرود مهر را برمن خواندی دانستم که چقدر خالقم باعظمت است که تورا بر من هدیه داده است با تو مشکلات برای من سهل میگردد سخت بودن با وجود تو اسان میگردد زیرا تو بودی که اموختی مرا
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش برجفای خال هجران صبربلبل بایدش
بعد از سالها زندگی باتو نه غصه دردلم جایی دارد نه پوچی در زندگیم معنی.حال میدانم که تو جان عشاق هستی وتنها عشق داند که به چه اندازه به تو عشق میورزم.
امروز است که با دلشدگانت دل را می بازم وفریاد میزنم پیام نسیم را که همچون ساز قصه گو لب به سخن می گشایم هرکجا که می نشینم ازتو سخن می گویم به راستی که در دل من تکرار نشدنی ست حضور تو ای معجزه بزرگ خداوند زیرا که تو بودی مرا زنده کردی کسی که برای همه شادی ونشاط است
((کسی که یک نفررا زنده کند مانند ان است که تمام جهان را زنده کرده باشد))
سوره مائده ایه 32
چه شبهایی که تا صبح با توخواندم
سر ان ندارد امشب که بر اید افتابی چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
چه شبهایی که با صدای تو به خواب رفتم وبا صدایت بیدار شدم که یقین دارم روزی که بی صدای تو از خواب برخیزم روز مرگ من است از مرگ نمی هراسم ترسم از این است که صدای تو را نشنوم دیگر اما یقین دارم که صدای تو از بهشت امده است
ما همه اجزای آدم بوده ایم. از بهشت آن لحن ها بشنوده ایم
وقتی راست پنجگاه را میشنوم ناخود اگاه به یاد روزهایی می افتم که چرا و چگونه بی تو توانستم به سر برم با شنیدن همایون مثنوی هزاران بار خدارا شکر میگویم که تو را افرید.
در ارزوی ان هستم که قاصدکی از تو پیغامی به سوی من ارد.دستان و ماهور ودود عود وگل بانگ وبه یاد عارف را از خود بیشتر دوست دارم وبه ان ها عشق می ورزم و نکته ای که تو را بیشتر از همه ی هنرهایت مرا مجذوب کرده است ربنایی است که رمضان زیبا و مقدس را زینت میبخشد وتلاوت کلام مقدس خداوند که مرا به او بسیار نزدیکتر میکند
ولی افسوس می خورم که قلمم در ان حد توانا نیست که بتواند تو را ان چنان که باید لیاقت داری توصیف کند
جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد
رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد
کلمات بیشمار برای وصف تو کم هستند زیبایی در برابر تو خود را می بازد ولی هم چنان در انتظار دیدن روی تو هستم تا ان دستان مهربانت را لمس کنم و بوسه بر انان زنم ارزویی که می دانم ان وقت که به حقیقت بپیوندد زیباترین لحظه ی عمرم است زیبایی که مانند تو قابل توصیف نیست
من همان طرقه هستم که میخواهد به تو رسد اما این راه بس سخت و دشوار است اما منظره ای زیبا از دور نمایان است ره کجاست جانم ره کجاست ای جان جان
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمیشود